توی هفته گذشته سیستم تهویه محل کارمون خراب شده بود. توی مدتی که داشتن درستش میکردن اینها رو برامون گذاشته بودن که از گرما تلف نشیم:
نمیخوام مقایسه کنم ولی یاد محل کارم تو ایران افتادم که هر وقت درمورد شرایط کار (گرما، سرما، سروصدای عمله بنا، و ...) اعتراض میکردیم متهم میشدیم به بهونهگیری و سوسول بودن!
البته با این وجود باز هم تلفات دادیم و یکی از همکارهامون که یه بیماری مزمن داره و تحت درمانه توی همون روزها دچار Seizure شد (ببخشید فارسیش رو نمیدونم). خیلی تجربه بدی بود چون تقریبا هیچکس نمیدونست چه کار کنه. تصمیم گرفتم به زودی یه دوره کمکهای اولیه و CPR بگذرونم. با داشتن گواهینامه این دوره اگه به کسی کمک کنی دیگه نگران پیآمدهای قانونی کارت نیستی (کمک کردن به فرد مصدوم بدون داشتن گواهینامه مسوولیت داره و قابل دادگاهی کردنه).
یه عکس هم از مدرسه تارا بذارم تا توی حال و هوای شروع مدرسه ها هستیم.
باز هم نمیخوام مقایسه کنم ولی خیلی خوش به حالشونه که مجبور نیستن نیم ساعت تمام برای مراسم مسخره صبحگاه سرپا وایستن. راستی، اینی که توی عکس میبینین کل مدرسه است که فکر میکنم یکی از کوچیکترین مدرسههای دولتی سیدنی باشه:
موسیقی امروز هم از بروبچ خودمونه: Kasey Chambers - Down Here On Earth
هومن دو صفر یک
پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲
پنجشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۲
استرالیا از تئوری تا عمل، قسمت دوم: بچه ها
قبل از رسیدن به موضوع اصلی لازمه یه توضیحی درمورد این سری یادداشتها بدم. ممکنه عنوانش یه کمی غلط انداز باشه، ولی هدفش اشاره به موضوعاتی هست که ممکنه ما قبل از اومدن به اینجا (یا حتی بعدش) درموردش ذهنیت نادرستی داشته باشیم یا اصلا ذهنیتی نداشته باشیم. قراره به این موضوع بپردازم که من یا شمای نوعی به عنوان یه تیکه از پازل بزرگ جامعه ایرانی وقتی میخوایم توی یه پازل دیگه به اسم جامعه استرالیا جا بگیریم باید منتظر چه مشکلاتی باشیم و چه تغییراتی توی خودمون بدیم که به راحتی توی اون پازل جدید جا بشیم.
بچه ها را چه کنیم؟ بچه ها می رقصند، بچه ها می خوانند، بچه ها بعضی وقتها هفت جد آدم رو جلوی چشاش میآرند.

همه میدونیم که اینجا، مثل خیلی از کشورهای پیشرفته دیگه، بهشت بچههاست. ولی سوال اینه که برای بچه های ما هم همینطوره؟ واضح تر بگم: شرایطی که بچههای ما توش بزرگ میشن، سختیهای سالهای اول، انتظارات والدین، کمبودها و حفره های خالی عاطفی ناشی از دوری، ترکیب یه تربیت ایرانی و جامعه اوزی چه تاثیری روی آینده این بچهها داره؟ صدا میآد؟ خوب بذارین دقیقتر ببینیم هرکدوم از این موضوعات چی هستن.
ما از بچه ها چی انتظار داریم؟ ازشون میخوایم که همیشه شاگرد اول باشن و اگه نمره ۹۹.۵ از ۱۰۰ آوردن ازشون میپرسیم که پس اون نیم نمره کوش؟ این یکی از موضوعاتی هست که باید تکلیفمون رو باهاش روشن کنیم. درس خوندن و امتحان و دانشگاه فقط قسمتی از زندگی بچهها رو تشکیل میده و مثل ایران همه بعد از دبیرستان وارد دانشگاه نمیشن. اگه قصد داریم بچه رو به زور تبدیل به دکتر و مهندس و وکیل (و هر چیز دیگهای که احتمالا خودمون نشدیم) بکنیم فکر نمیکنم اینجا جاش باشه. اونها به محض اینکه به اندازه کافی بزرگ شدن دنبال علایقشون میرن و نظر ما دیگه خیلی مهم نیست. تکرار این که «ما به خاطر شما اومدیم» باعث میشه که انتظارات ما بیشتر از حد معمول بالا بره و دچار مشکل بشیم.
موضوع دیگه اختلاف ساختار خونوادههای ایرانی و اوزیه. درصد زیادی از خونوادههای ایرانی فقط یه بچه دارن درصورتی که میانگین تعداد بچهها توی استرالیا برای هر خونواده نزدیک به دو هست. قبلا هم به این موضوع اشاره کردم و یکی از دوستان مثال خوبی زده بود که دخترش فکر میکنه «چقدر حال میده که مثل خانواده اردک ها، یه مامان و 3 تا جوجه و دو تا هاپو میان دنبال همکلاسی هاش، و ما هر روز باید جواب پس بدیم که چرا اینقدر تنبلیم». گیرم که اینو یه کاری کردیم، این رو که به هر بهانه و توی هر مراسمی پدربزرگ مادربزرگها پا میشن میان مدرسه به خاطر نوه دلبندشون چه کار کنیم؟ حالا مزیت ما نسبت به اونها چیه؟ اغلب بچههای ایرانی با پدر و مادرشون زندگی میکنن (در مقایسه با تعداد زیاد بچههایی که اینجا پدر و مادرشون از هم جدا شدن)، یکی نمیاد بپرسه که بابای این بچههه خرش به چنده!
نوع تربیت ما هم با خونوادههای اوزی در حد قابل توجهی فرق داره. معمولا اونها کنترل کمتری روی بچههاشون دارن/اعمال میکنن. درمقابل ما بچهها رو به خودمون میچسبونیم و خیلی اجازه نمیدیم چیزی رو خودشون یاد بگیرن و تجربه کنن. به جاش خودمون درمورد جزئی ترین چیزها براشون تصمیم میگیریم: با کی دوست بشن، چی بخورن، چی بپوشن، چی بخونن، چه کاره بشن، با کی ازدواج کنن ... و اینجاست که اوضاع بیریخت میشه: اونها با کسی که دوست دارن ازدواج میکنن و پشتیبانی خونواده رو از دست میدن. میمونن خودشون و بار مسوولیت یه زندگی در حالی که نمیتونن درمورد کوچکترین مسائلش تصمیمگیری کنن. البته خیلی اغراق کردم ولی هرکدوم میتونیم یه درصدی از این اعمال کنترل رو توی خودمون و اطرافیانمون ببینیم.
این تفاوت رو از سنین پایین هم میشه دید. اگه رفتین پارک و دیدین یه مادری بچه ۶ ماههش رو گذاشته واسه خودش توی خاک و چمنها بچرخه (درواقع بچره) و خودش درحال صحبت کردن با خانم همسایه شاید برای بعضی از ما صحنه عجیبی باشه و با خودمون فکر کنیم این مادره چه بیخیال/بیمسوولیته. تفاوت دقیقا همینجاست. همین مادر تا وقتی که خطری بچه رو تهدید نکنه مداخله نمیکنه و به همین دلیل هست که بچههای اینها بیشتر حرف شنوی دارن، چون میدونن اگه کاری رو ازشون میخوان حتما لازمه و خورده فرمایش الکی نیست. اگه میخواین کمی بیشتر با این مدل تربیتی آشنا بشین این کتاب رو ببینین.
اجازه بدین چند تا سوال ساده بپرسم. نظر شما درمورد اینکه بچه تون با همکلاسیهاش camping یا sleepover بره چیه؟ توی سن پایین دوست پسر/دختر داشته باشه و توی دبیرستان س.ک.س رو تجربه کنه چی؟ کریسمس رو جشن میگیرین و بچه شما مثل بقیه همکلاسیهاش کادوی سال نو میگیره؟ مثلا اگه نذاشتین بره camping و از مدرسه براتون نامه اومد چی میگین؟ تا کجا مقاومت میکنین؟ واقعیت اینه که باید کنترل رو تا حدی کم کنین که دیگه بچه احساس تک بودن و متفاوت بودن نکنه. حالا این شرایط با ایدهآلهای شما میخونه یا نه؟ اینها سوالهایی هستن که باید بهشون فکر کنین قبل از این که «به خاطر بچهها مهاجرت کنین».

موضوع دیگه مربوط میشه به بچههایی که اینجا به دنیا نیومدن و درواقع با والدین به اینجا مهاجرت میکنن. درصد زیادی از اونها تو برقراری ارتباط با همسنهاشون مشکل دارن و همین ممکنه باعث پیش اومدن مشکلات دیگه بشه، مثل افسردگی و خشونت. اگه بچه نتونه توی مهد کودک یا مدرسه درست با بچههای دیگه صحبت کنه ممکنه بخواد از طریق دیگهای مثل فریاد زدن ارتباط برقرار کنه یا اینکه بچههای دیگه رو کتک بزنه یا چیزی به سمتشون پرتاب کنه. حتی ممکنه بچههای دیگه اذیتش بکنن ولی چون نمیتونه به کسی شکایت کنه خودش دست به کار میشه و حساب طرف رو میرسه. بعدش شما احضار میشین به مدرسه/مهد کودک و باید درمقابل این خشونت جوابگو باشین. همین مشکلات ارتباطی باعث تشدید فشار روحی میشه که بابت همین جابجایی به بچهها وارد شده.
زبان شیرین فارسی هم آخرین موضوعیه که میخوام بهش بپردازم. بالاخره بعد از چند وقت اون مشکلاتی که قبلا گفتم تموم میشه و بچهها زبان انگلیسی رو یاد میگیرن. اونها به جایی میرسن که دیگه فارسی رو با کلمات انگلیسی صحبت میکنن (ساختار جمله فارسی ولی کلمات همه انلگیسی). این موضوع با وجود اینکه شما خودتون رو به خنگی زدین که انگلیسی بلد نیستین همچنان ادامه داره و کاملا غیر ارادیه. کلماتی که خیلی توی محیط انگلیسی تکرار میشن (که با اعداد و رنگها و شکلها شروع میشه و به تدریج سایر کلمات رو هم دربر میگیره) دیگه به فارسی گفته نمیشه و شما احساس میکنین که دارین زبان مشترک بین خودتون و بچهتون رو از دست میدین. دوستی رو میشناختیم که هر وقت میخواست با دخترش صحبت کنه و یه چیز کاملا جدی بهش بگه، طوری که کاملا متوجه بشه، انگلیسی میگفت. راه حل چیه؟ شما چی فکر میکنین؟ قرار نیست که همه چی رو من بگم.
راستی این مستند هم که در مورد بچههاست ارزش دیدن داره. اگه حوصله داشته باشین با torrent میشه دانلودش کرد. قسمت اول از یه مجموعه چهار قسمتیه به اسم The Making of Modern Australia که از فروشگاه آنلاین ABC هم قابل تهیه است.
پینوشت: راستی امروز اولین روز مدرسه تارا بود. چند روز پیش بردمش مدرسه که معلمش رو ببینه و یه نیم ساعتی رو اونجا با معلم توی یه کلاس بود تا یه کم بیشتر با هم آشنا بشن. امروز هم که من سر کار بودم نسیم برده بودش مدرسه. اون طوری که میگه اولی یکی از بچه های کلاس بالایی رو باهاش جفت میکنن و این شازده پسر قراره با تارا باشه تا اینکه کاملا راه بیفته و با همه چی آشنا بشه. بعدش هم والدین رو توی کتابخونه جمع کردن یکی یه دستمال دادن با یه فنجون چای که بشینین گریه تون رو بکنین بعد برین (tea and tissue). روز اول مدرسه خیلی بهش خوش گذشته بود. ما که جفتمون حسودیمون شد بهش!
پیترنوشت: بالاخره یه چیزی نوشتیم که از اون مطلب مربوط به زهرماری پرطرفدارتر شد، خیلی ضایع است که بالای وبلاگ آدم زهرماری باشه. حالا با این پینوشت و لینک که گذاشتم دوباره زهرماری میره بالا!
موسیقی امروز: Andre Rieu & Mirusia - Tie Me Kangaroo Down
پیترنوشت: بالاخره یه چیزی نوشتیم که از اون مطلب مربوط به زهرماری پرطرفدارتر شد، خیلی ضایع است که بالای وبلاگ آدم زهرماری باشه. حالا با این پینوشت و لینک که گذاشتم دوباره زهرماری میره بالا!
موسیقی امروز: Andre Rieu & Mirusia - Tie Me Kangaroo Down
سهشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲
شنا
استرالیا ساحلهای زیادی داره ولی هر چند روز یک بار یه نفر توی دریا غرق میشه (مثل این پسر ۸ ساله) و یکی از دلایل عمده این اتفاقات ناجور جریانهای ساحلی هستن که بهشون RIP میگن. RIP به جریان آب به سمت دریا گفته میشه و از این جهت خطرناکه که معمولا جایی از آب اتفاق میافته که موج زیادی نداره و به نظر میآد که بهترین جا برای شنا کردنه. ویدیوی زیر رو ببینین تا بیشتر با این پدیده آشنا بشین:
پس سعی کنید که اونها رو شناسایی کنید و اگه توی یکی از اونها افتادین آروم باشین و دستتون رو برای کمک بالا بگیرین. نترسین چون اونها شما رو زیر آب نمیکشن و خیلی هم از ساحل دور نمیکنه. با کمی خونسردی و حرکت در امتداد ساحل میشه با امواجی که به ساحل میرن برگشت. هیچوقت در جهت خلاف RIP به سمت ساحل شنا نکنید چون بعضی هاشون سرعتی بیش از یه شناگر المپیک دارن و هر چی شنا کنین به جایی نمیرسین.
گفتم دستتون رو بگیرین بالا بد نیست این نکته رو هم بگم که وقتی توی آب هستین برای صدا کردن منزل یا بروبچ هی دستتون رو نبرین بالا. نجات غریق ها اولش فکر میکنن که توی دردسر افتادین بعد که فهمیدن شما این مدلی هستین ممکنه اگه کمک هم بخواین بهتون کمک نکنن.

و آمما نجات غریق، ممکنه بدونین که نجات غریق ها معمولا داوطلب هستن و از جایی پولی بابت این کارشون نمیگیرن، هر چند توسط کلاب های موج سواری مدیریت میشن. پس خیلی سعی نکنین ازشون طلبکار باشین! هرچند، براساس قانونی که به تازگی تصویب شده (یا اینکه پیشنهاد شده و هنوز تصویب نشده، مطمئن نیستم) داوطلبها رو هم در ارتباط با مسائل ایمنی بابت اقداماتشون مسئولیت پذیر میکنه و مشمول جریمه و زندان در صورت سهل انگاری.
یه موضوع دیگه توی ساحلهای استرالیا کوسه است. یه مدتی به خاطر تبلیغات رسانهها و درج داستانهای آب و تاب دار مردم فکر میکردن که کوسه ها آدم میخورن و حمله میکنن که این ذهنیت تا حد قابل توجهی اصلاح شده. پس کوسه ها اونقدر هم خطرناک نیستن و معمولا به آدم حمله نمیکنن (آدمها سر راه کوسهها هستن نه توی منوی غذاییشون). از جمله موجودات خطرناکی که باید موقع شنا کردن مواظبشون بود سفرهماهیها و عروسهای دریایی هستن.
خوب و خوش و سلامت باشین.
موسیقی امروز: Andre Rieu - Kalinka
پس سعی کنید که اونها رو شناسایی کنید و اگه توی یکی از اونها افتادین آروم باشین و دستتون رو برای کمک بالا بگیرین. نترسین چون اونها شما رو زیر آب نمیکشن و خیلی هم از ساحل دور نمیکنه. با کمی خونسردی و حرکت در امتداد ساحل میشه با امواجی که به ساحل میرن برگشت. هیچوقت در جهت خلاف RIP به سمت ساحل شنا نکنید چون بعضی هاشون سرعتی بیش از یه شناگر المپیک دارن و هر چی شنا کنین به جایی نمیرسین.
گفتم دستتون رو بگیرین بالا بد نیست این نکته رو هم بگم که وقتی توی آب هستین برای صدا کردن منزل یا بروبچ هی دستتون رو نبرین بالا. نجات غریق ها اولش فکر میکنن که توی دردسر افتادین بعد که فهمیدن شما این مدلی هستین ممکنه اگه کمک هم بخواین بهتون کمک نکنن.

و آمما نجات غریق، ممکنه بدونین که نجات غریق ها معمولا داوطلب هستن و از جایی پولی بابت این کارشون نمیگیرن، هر چند توسط کلاب های موج سواری مدیریت میشن. پس خیلی سعی نکنین ازشون طلبکار باشین! هرچند، براساس قانونی که به تازگی تصویب شده (یا اینکه پیشنهاد شده و هنوز تصویب نشده، مطمئن نیستم) داوطلبها رو هم در ارتباط با مسائل ایمنی بابت اقداماتشون مسئولیت پذیر میکنه و مشمول جریمه و زندان در صورت سهل انگاری.
یه موضوع دیگه توی ساحلهای استرالیا کوسه است. یه مدتی به خاطر تبلیغات رسانهها و درج داستانهای آب و تاب دار مردم فکر میکردن که کوسه ها آدم میخورن و حمله میکنن که این ذهنیت تا حد قابل توجهی اصلاح شده. پس کوسه ها اونقدر هم خطرناک نیستن و معمولا به آدم حمله نمیکنن (آدمها سر راه کوسهها هستن نه توی منوی غذاییشون). از جمله موجودات خطرناکی که باید موقع شنا کردن مواظبشون بود سفرهماهیها و عروسهای دریایی هستن.
خوب و خوش و سلامت باشین.
موسیقی امروز: Andre Rieu - Kalinka
سهشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲
استرالیا از تئوری تا عمل، قسمت اول: تعادل کار و زندگی
چند وقتی بود که به نوشتن این مطلب فکر میکردم (به پیشنهاد آرش) ولی چون خیلی موضوع وسیعی بود امکان نوشتنش به صورت یک مطلب جامع نبود و همین باعث میشد که بیشتر به تاخیر بیفته. به همین دلیل قراره این مطلب رو به صورت قسطی (که تازگیها خیلی توی این دور و اطراف مد شده) و به صورت یک سری پست مرتبط بنویسم که هر کدوم به یه سرفصل مجزا میپردازه. البته این مطالب صرفا براساس تجربه شخصی من خواهد بود و قرار نیست برم جایی رو بخونم و اینجا ترجمه کنم، چه کاریه خوب!
اولین مطلب از این سری رو اختصاص میدم به توازن بین کار و زندگی. بین جمعیت بالقوه مهاجر خیلی شنیده میشه که میگن: یه جایی میخوایم بریم که ۸ ساعت کار کنیم، ۸ ساعت بخوابیم، و ۸ ساعت هم تفریح کنیم. خدمتتون عارضم که خیلی هم از این خبرها نیست اینجا.

دلیلش هم ساده است. رقابت برای کار نسبتا سنگینه و یک کسی مثل من برای رسیدن به سطحی که به راحتی بتونه توی بازار کار با بقیه رقابت کنه حالا حالاها باید بدوه، عمدتا به علت ضعف در زبان انگلیسی، آشنا نبودن به ابزارها و استانداردها کاری رایج در اینجا، آشنا نبودن با روشهای کاریابی و مصاحبه، و نداشتن اعتماد نفس لازم به دلایل پیشین. چیزی به اسم امنیت شغلی و استخدام دائم هم که وجود نداره (بنده به عنوان یه مثال زنده در دومین شغل استخدام دائم خودم در خدمت شما هستم و به زودی اگر قسمت شد حتی در سومی!). با این اوضاع خراب اقتصادی هیچکس توی هر پستی (مدیر یا کارمند دون پایه) و توی هیچ شرکتی (بزرگ یا کوچیک) از بیکار شدن مصون نیست. شرکتها قبل از این که به مشکل جدی برخورد کنن تعدیل نیرو میکنن و شرکتهای بزرگ ممکنه یه بخش از فعالیتشون رو تعطیل کنن و یه بخش رو کاملا بفرستن خونه شون. البته هزینه زیادی هم متحمل میشن (که قبلا درموردش نوشتم)، ولی معمولا این کار رو میکنن قبل از این که کار بیخ پیدا کنه. البته جالبه که بدونین کارفرماها بعضا از این فرصت استفاده میکنن برای تسویه حساب های داخلی با بعضی مدیرها و راحت شدن از دست کسایی که به واسطه سابقه طولانی حضورشون تو شرکت دیگه خیلی احساس راحتی میکنن و عین بچه آدم کار نمیکنن.
نتیجه اخلاقی که میگیریم چیه؟ اینه که علاوه بر تقویت کردن نقاط ضعف بعد از ورود به این مملکت باید همیشه خودمون رو به روز نگه داریم، چون معلوم نیست اون روز کی میرسه که مجبور باشیم رزومه مون رو دوباره به روز کنیم. یه چیز دیگه هم که یاد میگیریم اینه که علاوه بر موارد فنی روی رفتار حرفه ای مون هم دقیق میشیم و از خودمون همیشه میپرسیم «این تصمیمی که من گرفتم چیزی هست که بتونم توی رزومه ام بنویسم و ازش دفاع کنم؟».
البته اون طوری که از سایر دوستان شنیدم چند سال قبل اینجوری نبود چون نیروی متخصص خیلی کم بود و تقاضا براش زیاد طوری که کاریابی ها یه دستی به سر و گوش رزومه شما میکشیدن و شما رو برای مصاحبه آماده میکردن، ولی الان جواب سلام هم نمیدن.
با این توصیفاتی که رفت اگه شما جایی کار میکنی که خیلی به وزن رزومه ات اضافه نمیکنه و خیلی چیز یاد نمیگیری که برای کار بعدی در موقعیت خوبی باشی (این حالت برای سالهای اول خیلی محتمل هست)، باید از وقت و هزینه شخصی خودت خرج کنی و چیز یاد بگیری.
یه نکته دیگه هم اینه که شما مجبوری توی کارت پیشرفت کنی. یه دوستی که چند سال پیش رفته بود امریکای جهانخوار اینو میگفت و اون موقع من خیلی نمیفهمیدم که چی میگه. موضوع خیلی ساده است: شما اگه مثلا به مدت ۱۰ سال گذشته برنامه نویس بودی و الان هم هنوز یه برنامه نویس هستی باید دلیل موجهی داشته باشی که چرا مثلا یه طراح یا مدیر تیم نیستی؟ اگه توجیه خوبی نداشته باشی برداشت کارفرما اینه که خیلی کارت رو دوست نداری یا قابلیت های لازم رو برای این کار نداری. البته میتونی بگی چون به کد نویسی عشق میورزی حاضر نیستی کار دیگه ای انجام بدی که در این صورت باید پروژه های شخصی و کارهای خارق العاده ای رو که اخیرا انجام دادی براش بشمری و بگی با چه تکنولوژی های داغی به تازگی کار کردی. اولی ساده تره نه؟
توصیه سرآشپز چیه؟ ۱- خودتون رو همیشه به روز نگه دارین. ۲- هر کاری رو طوری انجام بدین که بتونین توی مصاحبه کار بعدی ازش دفاع کنین. ۳- بمیرید قبل از این که بمیرید: سعی کنین به محض این که توی کارتون احساس امنیت نمیکنین یا چیزی یاد نمیگیرین سریع عوضش کنین، طوری که خودتون اوضاع رو در کنترل داشته باشین.
پینوشت: این مقاله رو که مربوط به این موضوع هست بخونین. ایشون میگه که اگه شما یه کارمند معمولی هستین و یه کار معمولی میکنین به زودی به سمت پایین سقوط خواهید کرد.
موسیقی امروز: Blackmore's Night - Storm
اشتراک در:
پیامها (Atom)

